تبليغاتX
داستان ها و نوشته های کلاغ سبز - قصه ی کشور من

یکی بود

يكي نبود

غير از خدا هم كسي بود

توي شهر قصه ها،يه غصه ي بي قصه بود.

 

اما...

 

قصه ي ما، قصه نبود.

پسته ي سر بسته نبود

سرنخ گمگشته نبود

بطري در بسته نبود

چراغ بي شعله نبود

درياي بي آب نبود

صحراي بي مار نبود

چشم پر از خار نبود

درخت بي بار نبود

عاشق بي يار نبود

قصه ي بي غصه نبود.

همه جا تر و شسته نبود...

 

قصه ي ما راست بود

كاسه ات پر ماست بود

ماست توی سفره بود

سفره ی ما کجا بود؟

 

قصه ي ما، قصه پر غصه ي دلخوش كنكه

هر جاي قصه بنگري ، پر از شكه.

 

به کشور حمله کردن

حاکمارو کله کردن

مردمو بیچاره کردن

 

 

اما ما چيكار مي كرديم؟

از شهر دفاع می کردیم؟

 

نه

 

جاسوس خبر مي كرديم

دروازه رو وا مي كرديم

شهرو رها مي كرديم !

...

فرار، قرار ما بود

آزادي چه بي صدا بود

اعتراضا كجا بود؟

 

بعضيا خواستن جمع بشن

اينجوري يكرنگ بشن

داد بزنن آي آي

حقو بدین وای وای

 

اما جمعشون يه دست نبود

همگي بي غل و غش نبود

ميونشون موش بود

موش، سرتاپا گوش بود

كار همه شد خيانت

به اسم حق، جنايت

 

آزادي ديگه سراب شد

سرابشم خراب شد.

 

پدرا به بچه  ها مي گن

چقدر پر ادعا مي گن

« آزادي كشك و پيازه

بخواي نخواي يه رازه،

بشين و فراموشش كن

تو گنجه خاموشش كن!»

...

سال و سال و سال ها رفتن

سیاه و تیره رفتن

 

رنگ همه سياه شد

سياهي نگاه، چه باب شد.

 

واژه هاي پاك، خراب شد

آزادي ها يه خواب شد

عشقا، پر از ریا شد

مهر، يه ادعا شد

 

ديگه كسي حق طلب نيست

آزادي خواه حق نيست

حالا ديگه مردم راضين

همگی توی این بازین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 13:41  توسط کلاغ سبز  |